سلام دوستان،مفاخرچورس،در بالای صفحه اول ثابت خواهدبود.
جهت استفاده مطالب دیگر مدنظر داشته باشید.
استاد بزرگوار جناب آقای رشید اصلان آبادی رییس اداره فرهنگ ماکوو از اولین معلمان چورس ویکی از بانیان ساخت مسجد جامع چورس و پدر خانواده ای که همه فرزندانشان از مفاخرچورسند.
1-آقای حمید جعفری از خیرین ساکن تهران در آبادانی چورس،مشاورعالی بیمه ای،معاون وزیرصنایع ومعدن،مشاورعالی کمسیون اجتماعی مجلس شورای اسلامی،صاحب امتیازوسهامدارعمده بزرگترین شرکت های خدمات بیمه ای در ایران و.......
2-آقای حمید اشرفی از خیرین بزرگ ساکن خوی در آبادانی چورس وسابقه 19سال عضواتاق بازرگانی
3-آقای حسن مصیب زاده ازخیرین بزرگ ساکن تهران در آبادانی چورس
ادامه مطلب...
چهره ماندگار #باستانشهرچورس جناب آقای #دکتر_حمزه_جعفرپورچورسی

💥آقای دکترحمزه جعفرپور در سال ۱۳۶۱ در روستای تاریخی و گردشگری چورس در خانواده مذهبی ،انقلابی و پرجمعیت به دنیا آمد. ابتدایی و راهنمایی را در چورس ومقطع دبیرستان را در شهر ارومیه سال ۱۳۷۹ به پایان برد.
💥ودرهمان سال وارد دانشگاه تبریز ،ودرسال ۱۳۸۳ در رشته تغذیه و رژیم درمانی لیسانس خود را دریافت می کند. حمزه عزیز در خانواده ای بدنیا می آید که به ایران اسلامی سردار ، شهید و آزاده تحویل داده است.
💥سردار #شهید قنبرجعفرپور،سردار مرحوم حاج احمد جعفرپور و آزاده سرافراز حاج قادر جعفرپور از چهره های ماندگار این خانواده انقلابی و باستانشهرچورس هستند.
💥دکتر عزیز در سال ۱۳۸۵ از آزمون کارشناسی ارشد در رشته تغذیه و رژیم درمانی دانشگاه ارومیه قبول و در سال ۱۳۸۷ موفق دریافت مدرک فوق لیسانس میشود.
💥آقا حمزه ما فردی محجوب ،متواضع و سنگ صبور تمام چورسی ها در بیمارستان شهیدعارفیان ارومیه بوده و هر کاری از دستشان بر آمده برای هموطنانشان دریغ نکرده است.
💥آقای دکتر جعفرپور در ادامه تکمیل تحصیلات خود درسال ۱۳۹۲ موفق به قبولی در آزمون دکتری دانشگاه تبریز در رشته علوم بهداشتی در تغذیه میشود و خود را بعنوان چهره ماندگار چورس به جامعه علمی معرفی تا الگو بشود برای جوانان مدرسه ای که بتوانند افتخار آفرینی نمایند.
💥دکتر جعفرپور درحال حاضر در بیمارستان شهید عارفیان ،کارشناس مسوول تغذیه ودر شهر ارومیه دارای مطب واقع در خیابان خیام شمالی کوچه خان باباخان به مداوای بیماران مشغول هستند.
💥هراندازه از خدمات ارزنده دکتر بزرگوار به بیماران نیازمند واهالی چورس گفته باشیم کم گفته ایم.
💥#چورس روستای #اولین ها به داشتن چنین چهره های ماندگار بر خود می بالد چرا که باستانشهر چورس در داشتن ،چهره های ماندگار دارای تحصیلات تکمیلی و دکتری آوازه ای درخشان ودرخور توجه در جامعه علمی منطقه و کشور داشته است. ✍ یوسف غیورزاده
۲۶ مرداد سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی را گرامی میداریم.
🌺 آزادگان سر افراز باستانشهر چورس💐
🌺نقی عباسلویی 🌺 حاج قادرجعفرپور 🌺
🌸عزیز پورمحمد🌸
💥خبر، بوی پیراهن شمابود؛ که بر شانه های نسیم، در کوچه ها و خیابانها چرخید و دلهای پیر را جوان کرد و به چشمهای بیقرار، توان دیدار بخشید.
💥...وشما آمدید! کمی نحیف و شکسته. کمی پیر، اما با دلی به وسعت آسمان. سرشار از نشاط و ایمان.
💥...و شما آمدید! با حلقههای گل بر گردن. بر شانههای باد و جاری در عطر نسیم.
💥...و شما آمدیدو خاک خون رنگ میهن، بر پاهایتان بوسه زد و شما به خاک افتادید و تمام ایران را در آغوش گرفتید.
💥...و شما آمدید و از مهران تا جماران را بوسه کاشتید. و با اشکهایتان از جماران تا مرقد را شستشو دادید.
💥... و شما آمدید
💥💥💥سالهاست که آمده اید! عزیز آزادگان من.
مجوز رسمی پایگاه خبری ((چایپاره خبر))
بنام یوسف غیورزاده
از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی صادر گردید.
باعث افتخار است به آدرس
[کلیک کنید
]
بزنیدبا نظرات و ایده هایتان ما را مستفیض فرمایید.
چهره ماندگار #باستانشهرچورس جناب آقای #استاد_حاج_اردشیر_دهقانی
💥استاد اردشیر دهقانی در سال ۱۳۱۸/۲/۲۸ در خانواده ای متدین در باستانشهرچورس چشم به جهان گشود و از بد روزگار در سه سالگی پدربزرگوارش را از دست داد و از همان اوایل کودکی برای جدال با مشکلات زندگی در نبود پدر آماده شد و با وجود عموی مهربانش که یادی بشود از،آقای مرحوم دهقان عمی که جای پدر مرحومشان را گرفته و دایی عزیزشان مرحوم حاج حسینقلی اسعدی در سرد و گرم زندگی دستشان را می گرفتندو کمک حالشان بودند با اینهمه باز سرپرستی برادران و خواهرانش برای استاد مسوولیتی بزرگ به حساب می آمد اما خم به ابرو نیاورد و بر مشکلات با چنان اراده ای تاخت که امروزه از ایشان چهره ماندگار برای چورس به ارمغان آورد.
💥استاد تحصیل خود را تا ششم ابتدایی در چورس و نهم را در خوی با موفقیت به پایان برد و معلمان استاد در چورس می توان از آقایان نادرخان،مسعودخان اسحقی ،افخمی،ابراهیمی نام برد.
💥آقای دهقانی بعد کلاس نهم بعلت مشکلات خانوادگی درس را رها کرده ودر چورس دوسال مغازه داری می کنند اما علاقه استاد به درس و مدرسه دیپلم خود را در سال ۱۳۴۱ بصورت متفرقه دریافت می کنند ودرسال ۱۳۴۳ برای خدمت سربازی ، بعد از شش ماه دوره نظامی آن زمان سپاه دانش در روستای دوزآغلی ماکو مشغول به تدریس میشوند.
💥بعد از سربازی در سال ۱۳۴۵ در تهران در بانک ایران-هلند استخدام میشوند و بعد دوسال خدمت در بانک بعلت علاقه به شغل معلمی از بانک استعفا داده ودر آموزش و پرورش استخدام و در مدرسه روستای شاکریه سوسنگرد اهوازبه مدت سه سال مشغول تدریس میشوند.
💥حاجی عزیز در سال ۱۳۵۰ برای خدمت به دانش آموزان روستای خود رهسپار وطن و به مدرسه نامی مولوی چورس،میشوند تا دین خود را به همروستایی ها خود ادا کنند یکسال بعنوان معلم و شش سال مدیر مدرسه مولوی. ودر همان سال از دانشگاه تهران دانشکده ادبیات مکاتبه ای آن زمان قبول میشوند ودر سال ۱۳۵۵ موفق به دریافت لیسانس میشوند.
💥چهره ماندگار چورس علاوه بر مدیری ، بعنوان خبرنگار رسمی روزنامه اطلاعات در چورس ومنطقه از مشکلات آموزشی و زیربنایی مدرسه و سایر مشکلات و موضوعات قلم فرسایی می کنند. و مفتخر به کارت خبرنگاری نیز هستند.
💥استاد در حین تحویل گرفتن مدرسه مولوی به گفته خودشان ویرانه ای را تحویل میگیرند که بی نظمی خاصی از لحاظ رفت و آمد معلمان و نبود دیوارو فرسودگی در و پنجره در مدرسه حکمفرما بوده که بخاطر مقاومت ایشان در برابر بی نظمی ها چند بار مجبور به استعفا میشوند که رییس فرهنگ آن زمان قبول نمی کند.
💥آقای دهقانی مدیر مدرسه مولوی نه بعنوان مدیر بلکه بعنوان پدر تمام بچه های مدرسه احساس مسوولیت میکرده و دستگیر دانش آموزان نیازمند و برای پیشرفت و قبولی آنها از هیچ کوشش و کاری دریغ نمی کردند.
💥یکی از بزرگترین خدمات استاد عزیز، آوردن دبیرستان در پایه های هفتم و هشتم به مدرسه مولوی که حدود ۶۰۰ نفر دانش آموز داشت بود چرا که بیشتر خانواده ها که اکثرا بی بضاعت و توانایی مالی نداشتند تا ششم می توانستند تحصیل کنندادامه تحصیل فقط برای خانواده هایی بود که متمول و ثروتمند بودند و در این راه با خیلی به مشکل برخورده بودند که چرا دبیرستان به چورس آورده میشود. برای انجام این مهم به مدیرکل و وزیر نامه نگاری نموده و با اولیای دانش آموزان پیش مدیرکل هم می روند.
💥سعی و همت حاجی ما برای حل این مشکل بیشتر ارتباط به اینکه خودشان در دوران تحصیل به عینه برایشان مملوس و در خانواده ای دردمند و کم بضاعت بزرگ شده بودند داشت ،موفق به تاسیس دبیرستان در چورس میشوند و خیلی از دکترین معلمین ،مهندسین،نظامی ها ، خلبانان و صاحب منصبان چورسی مدیون استاد عزیز در آوردن دبیرستان به چورس هستند.
💥استاد دهقانی برای رتق و فتق امور مدرسه مولوی تمام عزم خود را جزم کرده برای آب شرب مدرسه چاه میزنند درختکاری می کنند آجرهای مدرسه را رنگ می کنند برای مدرسه در و دیوار بنا می کنند برای تعمیر در و پنجره مدرسه از مرحوم استادتقی محمدجعفری بمدت دوماه کمک میگیرند جا دارد یادی کنیم از استادتقی میهمان و راوی شب های چورسیان.
💥حاجی بزرگوار موفق به ایجاد دوکلاس آمادگی و کودکستان در مدرسه مولوی برای خدمت به نو آموزان کوچک که امروز از چهره های علمی چورس بحساب می آیند مبادرت می کنند.
💥معلمینی که از شاگردان استاد بودند می توان آقایان میرحسین موسوی ، حاج فتحعلی اشرفی ، مرحوم ولی اشرفی حسینقلی گلومجانی مجیدقاسمی ، علیقلی پورمهدی حاج عیسی ذکیلی ،جبرائیل آهنگری ، حاج علی محمدجعفری ، حاج جعفر ابولقاسمی و حاج حسین سلیمانپور و از شاگردان ممتاز استاد خانم شهین ولیزاده، دکتر پوررحیم،،مهندس علی سلطانبیگی ،مهندس رحیم مهدی نژاد، مرحوم مهندس احمد نژادنجف ، دکترجعفر آهنگری ، حجت الاسلام والمسلمین دکتر حیدرعلی محمدجعفری،،دکتر علی حسن پور.دکتر محمودحسن پور حاج جعفر و اکبر سلطانبیگی و چندین و چند نفر دیگر نام برد.
💥چهره ماندگار چورس از سال ۱۳۵۷ برای تدریس در دبیرستانهای خوی انتقالی میگیرند تا برای نسلهای آینده در شهری بزرگ جوانانی با سواد تربیت کنند.
💥 بالاخره در سال ۱۳۷۴ بعد ۳۰ سال خدمت در سنگر علم و ادب مفتخر به بازنشستگی میشوند. و مشغول تربیت بیشتر پنج فرزند خود میشوند که یک رییس بانک پارسیان در تبریز، یک رییس دایره ارزی بانک تجارت در خوی و یک دبیرادبیات در آموزش و پرورش تحویل جامعه میدهند تا فرزندان نیز به تبعیت از،پدر در خدمات دهی به مردمانشان کوتاهی نکنند.
🍃🌸باشد که چهره ماندگار چورس مانند نگینی درخشان بعنوان الگوی دانش آموزان امروز چورسی بدرخشند. و هر چورسی با دیدن و شنیدن نام و آوازه چنین بزرگانی تمام قد ایستاده برایشان کف بزنند.
✍ یوسف غیورزادهs
بعضی آدمها دنيارو زيباميکنند؛
آدمايی که هروقت ازشون بپرسي چطوری؟
ميگن :با تو حاااالم عاااالیه!!!
وقتی بهشون زنگ میزنی وبیدارشون میکنی!
میگن بیداربودم !!! یا میگن خوب شدزنگ زدی...
وقتي ميبينن يه گنجشک داره رو زمين غذا ميخوره راهشون روکج ميکنن که اون نپره...
اگه يخم بزنن،دستتو ول نميکنن بزارن تو جيبشون...
آدم هايی که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پای درد دلات می شينن!
همينها هستند که دنيارا جای بهتری ميکنند؛
آدمهايی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم درچشمشان ميشوی، روبرنميگردانند لبخند ميزنند وهنوز نگاه ميکنند...
دوستهايی که بدون مناسبت کادو ميخرندوميگويند اين شال پشت ويترين انگارمال توبود...
ياگاهی دفتريادداشتی، کتابی...
آدمهايی که ازسرچهارراه، نرگس نوبرانه ميخرندو باگل ميروندخانه
آدمهای پيامکهای آخرشب،
که يادشان نميرودگاهی قبل ازخواب؛
به دوستانشان يادآوری کنندکه چه عزيزند...
آدمهای پيامکهای پُرمهر بی بهانه،
حتی اگربا آنهابدخلقی و بيحوصلگی کرده باشی...
کسانيکه غم هيچکس راتاب نمياورند و تو رابه خاطرخودت ميخواهند.
زندگیتون پر ازاین آدم های قشنگ و دوست هاى عزیز و دوست داشتنی
وصیت نامه الکساندر
پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری
گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر
تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً
انجام دهید.
فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت
کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت:... اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.
ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد ، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود.
سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.
مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و
روی قلب خود گذاشت و گفت : پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا
خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:
من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمندکه هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را
واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند.
بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.
دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان،
این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.
سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.
🌷🌷🌷
♦️سالی که گذشت روزای زندگیمون بود
مگه میشه بگیم همه اش خوشی بود
مگه میشه بگیم همـه اش تلخی بود
اما میشه گفـت همـه اش درس بود
امـا نمیشه گفـت همیـن بس بـود...
♦️باید ببینیم بعد این یه سال رسیدیم به بلوغی که مسئول اشتباهاتمون باشیم بی اون که بندازیمشون گردن دیگرون...؟
باید ببینیم انقدر قدرتمند شدیم که کسایی رو که زخمیمون کردن ببخشیم و از کسایی که زخمی کردیم طلب بخشش کنیم...؟
♦️باید ببینیم وقتی سرمون رو میگذاریم رو بالشِ آخرین شب سال
با دوستمون، با خانواده مون، با اجتماعمون،از همه مهم تر با خودمون چند چندیم؟
♦️باید ببینیم انقدر یاد گرفتیم که بتونیم خرابی هایی رو که امسال به بار آوردیم سال دیگه بسازیم...؟
♦️باید ببینیم امسال خدارو چقدر توو تک تک لحظه هامون حاضر دیدیم ... چقدر خودمون رو دیدیم
چقدر جلوی پامون رو
چقدر دورتر هارو...؟
♦️باید ببینیم توو تک تک لحظه های امسال حاضر بودیم
یا غایب بودیم و یکی دیگه جامون حاضر زده...؟
باید امسال این آخر سال رو متفاوت ببینیم
یه سفره هفت سین بچینیم از اونچه که میخوایم باشیم
بشینیم کنارش.. چشمامون رو ببندیم و دعا کنیم
♦️توپ رو که در کردن
دوباره متولد بشیم...
اجباری در کار نیست
این تولد اینبار به انتخاب ماست...
🌷🌷🌷

🔹فیلم سینمایی «موقعیت مهدی» که اکران خود را از ۱۸ اسفند آغاز کرده است، تاکنون ۲ میلیارد و ۷۵ میلیون تومان بلیت فروشی کرده و حدود ۶۲ هزار تماشاگر را به سینماهای سراسر کشور آورده است.
در ٤٠ سالگی افراد با تحصیلات کم و زیاد مثل همند
(حتی افراد با تحصیلات کمتر پول بیشتری در می آوردند)
در ٥٠ سالگی زشت و زیبا مثل همند
(مهم نیست چقدر زیبا باشین. توی این سن چروک ها و لک هاي تیره رو نمیشه مخفی کرد)
در ٦٠ سالگی مقام بالا و پایین مثل همند (بعد از بازنشستگی حتی یه پادو هم از نگاه کردن به رییسش اجتناب می کنه)
در ٧٠ سالگی خونهی بزرگ و کوچک مثل همند
(تحلیل مفاصل،فقط یه محیط کوچیک برای نشستن لازمه)
در ٨٠ سالگی پول داشتن و نداشتن مثل همند
(حتی موقعی که بخواین پول خرج کنین نمی دونین کجا خرجش کنین)
در ٩٠ سالگی خواب و بیداری مثل همند (بعد از بیداری نمیدونين چیکار كنين)
زندگی رو آسون بگیرین.
هیچ معمایی نیست که بخواید حلش کنین.
در طولانی مدت همه ی ما مثل همیم.
پس تمام فشارهای زندگی رو فراموش کن و ازش لذت ببر
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
حلول سال نو و بهار پا طراوت مبارک
🍃🌸🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸
👌 ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ "امیرمحمد نادری قشقایی" ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ!
🔹 ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠.
"ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ" ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان ﯾﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ.
🔹ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ.
ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. "معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ."
ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.
🔹 ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ. ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ "ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ."
🔹"ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺑﯿ ﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ" ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ!
هرﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ.
🔹 ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ. ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ. "ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ" ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!! ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ...
🔹 ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ "ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ" ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ.
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ.
"ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ.!!"
🔹 ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ؛ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ مشق رو ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.
آﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ "ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ،" ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
🔹 ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ "ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ" ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ...
🔹 ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ "ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ،" ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ.
"ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ."
🔹ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﻨﻮﺷﺖ.
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟!!!
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!!!
🔹"ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ..." ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ "ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ" ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ. ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ.
👌 "ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ..."
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ "ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ"" ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ" ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ. ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ، ﻧﻔﺮ "ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ" ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ.
🌺 "ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ."
⁉️* ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟؟!!
ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ... *
#داستانک
جوانی دلبسته ی زیبارویی شد. آن چنان غرق شور و شعف عشق که ناگاه دیگرمعشوق را نیافت. پرس وجوکرد. گفتند: «ازاین دیاررفته است.»
شوریده و دل شکسته به هر نشانی که از هرکس می یافت راه سفر برگرفت تا محبوب خویش را بیابد. خدا خدا می کرد تا او را دوباره به دیدار دلدار برساند.
القصه! شبی از دروازه ی شهری گذشت و خواست در جایی بیتوته کند. از قضا شهر در حکومت نظامی به سرمی برد و ساعت منع آمدوشُد بود. جوانک ازهمه جا بی خبر، در کوچه های شهر روان شد تا به جستجوی محبوب اقدام نماید. پاسبانی، جوانک را دید و فریاد برآورد: «آی! کجا می روی؟ ایست! ایست!»
جوانک گفت: «به توچه؟»
پاسبان گفت: «چه گفتی؟ ایست بی ادب لااُبالی!»
پاسبان دشنامی و جوانک در جوابش ناسزایی دیگر می گفت و از این کوچه به آن کوچه می دوید تا از دستش رهایی یابد. تا این که به بن بستی رسید و خود را در پایان راه و در حال دستگیر شدن به دست پاسبان دید. ناگهان دری را فشار داد. در باز شد و او به داخل خانه گریخت و پشت در را بست.
پاسبان که به دنبالش می دوید بر در کوبید و گفت: «ای پسرک دُزد! برخلاف قانون عمل می کنی؟ زودباش در را باز کن ...»
و همچنان هردو با کلماتی نه چندان زیبا همدیگر را می نواختند؛ تا این که آوایی لطیف و زنانه بلند شد که: «کیستی؟ در خانه ی من چه می کنی؟ چه می گویی؟»
جوان از فرط تعجب، زبانش بند آمد. پس ازچندی از پشت در، لحن صحبتش تغییر کرد و شروع کرد به دعا کردن به پاسبان که:
«مرد نیک سیرت! خدا خیرت بدهد! عمرت دراز باد! و...»
پاسبان با تعجب بیشتر گفت: «چرا دعا می کنی؟ تو که ازمن می گریختی و دشنامم می دادی؟»
جوان گفت: «دنبال کردن تو و مرا به این کوچه و آن کوچه دواندن، مرا به محبوبم رساند که مدتها بود در دوری اش می سوختم وهمه جا به دنبالش می گشتم.»
🌟چه بسا در بن بست های زندگی که سختی ها ومَرارت ها با شتاب به دنبال ما دوان هستند، خیری در پس دری پنهان شده است که پیروزی و بهروزی و وصال به خواسته ها یمان را در برداشته باشد. پس، همواره با نیروی عشق، استوار و شتابان در پی دلخواسته ی خود روان باشیم.
🌷🌷🌷
پنج راه برای خروج سریع از حال بد به حال خوب
1- پذیرش خود را در مورد اینکه دیگران هم گاهی اشتباه میکنند افزایش دهیم؛ گاهی همین که قبول کنیم همه ی ما ممکن است اشتباه کنیم حالمان را کمی بهتر میکند.
2- سعی کنید کاری بر خلاف حال بدتان انجام دهید. مثلا به کسی کمک کنید، به دیگران لبخند بزنید، از کسی تعریف کنید و هر کاری که در آن لحظه متفاوت با حالتان است انجام دهید.
3- به خودتان یک فرصت بدهید: کاری که دوست دارید انجام دهید، کاری که مدتهاست انجام نداده اید و میدانید خوشحالتان میکند، یک کار هرچند کوچک که برای شما خوشایند است.
4- بررسی کنید که آیا با افکار و خودگویی منفی باعث فشار بیشتر به خودتان هستید؟ مراقب باشید از جملاتی مثل: من همیشه بدشانسم، هیچ کس مراعات من را نمیکند، این بدترین اتفاق عمرم بود و... در آن لحظه استفاده نکنید.
5- یکی از کارهایی که مدتها بود به تعویق انداخته اید انجام دهید. این یکی از سریع ترین راهها برای بهبود حالتان و احساس خود کارآمدی است. به چیزهایی که چند وقت است فرصت نکردید به آنها بپردازید فکر کنید و یکی را انجام دهید؛ خرید، نوشتن یک ایمیل، تمیز کردن کابینت، رفتن به کارواش و ...

]